روز نوشته های من

ولادت امیر مومنان

13 رجب عید ولادت مظهر تام عبودیت الهی و مسند نشین مقام خلیفة اللهی ، پیشوای صالحان و مقتدای پرهیزکاران ، امیر مؤمنان ، امام علی بن ابیطالب (علیه السلام) را به تمامی مسلمانان جهان تبریک و تهنیت می گوییم.

عبادت و پرستش خداوند یکتا و ترک پرستش هر موجود دیگر یکی از اصول تعلیمات پیامبران الهی است و تعلیمات هیچ پیامبری از عبادت خالی نبوده است. لیکن تلقی افراد از عبادت یکسان نیست. از نظر برخی از افراد عبادت نوعی معامله و معاوضه و مبادله کار و مزد است، کار فروشی و مزد بگیری است. همانطور که یک کارگر روزها نیروی کار خود را برای یک کارفرما مصرف می کند و مزد می گیرد، عابد نیز برای خدا زحمت می کشد و خم و راست می شود و طبعاً مزدی طلب می کند که البته آن مزد در جهان دیگر به او داده خواهد شد.از نظر اینگونه افراد، فایده عبادت همان مزدو اجری است که در جهان دیگر به او به صورت یک سلسله کالاهای مادی پرداخت می شود و تار و پود عبادت همین اعمال بدنی و حرکات محسوس ظاهری است که بوسیله زبان و سایر اعضای بدن صورت می گیرد.

تلقی دیگر از عبادت، تلقی عارفانه است. بر حسب این تلقی، مسأله کارگر و کارفرما و مزد به شکلی که میان کارگر و کارفرما متداول است مطرح نیست و نمی تواند مطرح باشد. بر حسب این تلقی، عبادت نردبان قرب است، معراج انسان است، تعالی روان است، پرواز روح است به سوی کانون نامرئی هستی، پرورش استعدادهای روحی و ورزش نیروهای ملکوتی انسانی است، پیروزی روح بر بدن است، عالیترین عکس العمل سپاسگزارانه انسان است از پدید آورنده خلقت، اظهار شگفتی وعشق انسان است به کامل مطلق و جمیل علی الاطلاق، و بالاخره سلوک و سیر الی الله است.

تلقی امیرالمؤمنین ازعبادت، تلقی عارفانه است. بلکه سرچشمه و الهام بخش تلقیهای عارفانه ار عبادتها در اسلام، پس از قرآن مجید و سنت رسول اکرم، کلمات علی و عبادتهای عارفانه علی است.

 

...



نمی پذیری...

سینه ای مالا مال از درد و دلی بی کینه،  آرزویی نامحدود و دلباختنی بی انتها. پایی پینه بسته از  طی مسافت راه طولانی و پر فراز و نشیب در پی معشوقه ،  هزار نکته نگفته بر دل. دستی را به سویت دراز نموده ام و نگاهی ملتمسانه ای دارم تا باز صورت تابانت بر چشمان تار و سوسوی من نظر افکند. ایا هنوز هم مرا نمی پذیری؟....

...



گریه ام میگره

نگو دیره ، نگو دیره...

نگو دیره که دلم بی تو میمیره

بگو، بگو...

بگو که همیشه عاشقم می مونی

 ای عشـــــــق مـــــــــــــــن!       

 

زیر بارون ، زیربارون...

زیر بارون به یاد تو گریه کردم

چرارفتی؟ چرا رفتی؟

ای عشـــــــق مـــــــــــــــن!       

 

بمون!    نرو تنهام نزار.... دلم میمیره .

می میره ....می میره....

صدا، صدا...

 صدای خندهات یادم نمیره...

 نمیره ...نمیره....

خدا، خدا...

خدا ...تنها پناه دلخستگی هام

نرو تنهام نزار گریه ام میگره.

گریه ام میگره.... گریه ام میگره...

...



تولدت مبارک

 اگر شبی از شبهای زمستانی،  مسافری به امید گرمای نگاهت به تو پناه آورد

تنهایش نگذار

شاید در گرمترین روزهای تابستان به سردی لبخندش محتاج شوی.

فقط می تونم بگم تولدت مبارک وقتی اینو خوندی و بتاریخ اش نگاه کردی می فهمی که با کی هستم:

١١سرطان ١٣٨٧ سالگیره تولـــــــدت مبـــــــارک

...



حد و مرز

یکی را دوست می دارم ، ولی افسوس که او هرگز نمی داند؛ نگاهش می کنم شاید، بخواند از نگاه من  که او را دوست می دارم  ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند.

ایا شده تا بحال زجر کشیده باشی؟ اصلا می فهمی زجر کشیدن چیه؟ ایا تا بحال شده از کسی رو دست خورده باشی؟ ایا شده تا بحال با آدمای دورو  و بی احساس  برخورد کردی؟ اره من زجر کشیده ام اما نه از آنهایی که تو تابحال از دست شان کشیده ای.... من از کسی که دوست اش دارم زجر کشیدم. درد و رنج کشیدن سخت است اما دیگه عادتم شده، غیر قابل تحمل و تهوع آور. انگار در برزخی فرو رفته ام شاید دنیایم نابود شده....

 شانه هایم را تکان دادی و مرا به خود بازگرداندی اما افسوس بازگشتی است مملو از درد و رنج، باز هم افسرده از حال خویش و  پریشان از اینده ای بی انتها ...

میخوام باهات درد دل کنم.راستی فکر میکنی مرز بین آزادی‌های فردی، احترام گذاشتن به نیازهای درونی، جسمی و روحی و ... یا مسئولیت پذیری و درک حس انسان دوستانه در مقابل دیگران کجاست؟؟؟؟ این چیزها ذهنم را خیلی مصروف کرده . به نظر من این روزها این نوع احساسات دیگه مفهوم اش را از دست داده. اما نباید نادیده گرفت که ممکن است یک ادم نتواند همه نیازهایش را با یک ادم دیگه رفع کند و بعضی احساسات ناخودآگاه اش را با کسی دیگر در میان بگذارد و سعی نماید که احساسات اش را به طرف مقابل القا نماید. ولی باید پذیرفت که این احساسات بعضی اوقات وارد روح آدم میشه که نباید به این اسانی آن را در درون خویش پذیرفت. اما فکر میکنی راه حل چیه؟ کجا این همه احساسات اش را به معرض نمایش قرار دهد؟ پس به نظرت حالا حد و مرز کجاست؟؟!!!!

...



درد دل

ببین من بهت میگم که رهاش کنی؟ اون بدرد تو نمی خوره لیاقت تو بیشتر از اون و امثالهم هست اش. به نظر من که تو همانند همان سیب روی درختی اما از نوع مذکرش. زبان اخه قضیه سیب واسه پسر ها هم صدق میکنه بخصوص که تو این دوره زمونه همه چیز برعکس شده . من باید بجای دخترا می نوشتم پسرها . اخه الان دختراس که در به در دنبال پسرها می گردن تا نترشن  ولی خب حالا نوشتم دیگه کاریش نمیشه کرد. مگه نه؟تعجب

من تور و خوب می شناسم با این همه استعدادی که خدا به تو داده ولی حیف که تو روابط اجتماعی کم میاری . روت کمه می دونم . ولی حیف تو نیست که بخوای هر سیب ناجوری را بخوای برداری ( می دونم که جرآت برداشتن اش را هم نداری)  خب به هر صورت همین ویژگی هات تو رو به اینجا رسونده. ولی به هر حال این فکرت اصلا درست و صحیح نبود از همون اول هم من مخالف بودم. ولی خب اینطور شد دیگه. بی خیال بابا دلت نگیره . همچین مالی هم نیست.

به هر حال مواظب خودت باش سفر خوشی داشته باشی. سوغاتی یادت نره؟لبخند

شاید ما هم رفتیم.

...



سیب یا هلو؟

 

دخترا مثل سیب های روی درخت هستندچشمک  ( بعضی ها میگن هلواند زبانولی من میگم نه همون سیب بهتره شنیدی سیب هوا را ؟) که  بهترین هایشان در بالاترین نقطه درخت می رسن ولی  پسرها نمی خواهند به بهترین ها برسند چون بالا رفتن از درخت کار مشکلی هست و می ترسند سقوط کنند و زخمی شوندمتفکر، بنابراین به سیب های پوسیده و افتاده  روی زمین که خوب نیستند اما به دست آوردنشان آسان است، اکتفا می کنندزبان و برمی دارند. سیب های بالای درخت فکر می کنند مشکل ازآنهاست درحالی که آنها فوق العاده اندماچ. آنها فقط باید منتظر آمدن پسری بمانند که آن قدر شجاع باشد که بتواند از درخت بالا  بیاید و رنجش را هم تحمل کند.

پس تو دختر خوب منتظر بمون اینطور هم که میگی پسر شجاع پیدا نمیشه چشمک، پیدا میشه نگران نباش یک روز با یک دمپایی سفید میاد دنبالت.نیشخندمژه

...



خواستی آسمون نباشی

بعد از آنکه دانستم که چشمانت آهنگ تازه ای سرداده و میل همراهی را با من ندارد، دانستم که نگاهت با نگاه اهریمنی بدخواه در افتاده و اینگونه خشم اش را بر من فرود آورد.

بعد از آنکه دانستم دیگر در نگاه معصومت اثری از معصومیت نیست چشم از مهر تو بستم. آتش نگاهت که به دلم رسوخ کرده بود چگونه سرد و خاموش شد؟!!!... چگونه نگاهی که مرهمی برای دل زخم خورده من بود حال مانند تیری زهردار در قلبم نشست؟ نگاهی را که دوست داشتم، نگاهی که برایم پرتو نوری از عشق اتشین تو بود بر تاریکی قلب خسته ام.

حال دیگر نگاهت را نمی خواهم، نگاه تار و ....

بدان که اگر ترکم کردی زندگی ادامه خواهد داشت حتی اگه با من وداع کردی باز صدای تیک تاک ساعت زندگی ام، گوش خراشانه ادامه خواهد داشت. باز اگر در کنارم نیستی و من همچو زمین به دور خورشید گونه ات نمی گردم اما دنیا همچنان در گردش خویش ثابت قدم  است. زندگی بی عشق تو بی معناست، زندگی کردن بدون زنده بودن است.

غرش آسمان، برامده از فریاد سرد منی است که به شیشه هفت رنگ زندگی می کوبم. قطرهای اشک آسمان گرفته من، بر آن کوبیده می شود. باز صدای دوست ات دارم را از لابه لای فریاد قطرات باران زندگی ام به گوش تو خواهم رساند. آسمان باز می غرد و فریاد مرا به تو خواهد رساند.

 

 

...



رسالت من

 

وقتی که انسان بدنیا میاد یک رسالتی بر عهده اوست که باید اون رسالت را به اتمام برساند . رسالت اش یافتن گمشده ای است که همه چیز اوست. من هم چیزی را گم کرده بودم که تا خیلی وقتا نمی دونستم اون چیه شاید بارها و بارها افتاق افتاده که احساس کردم آن را یافته ام زمانی در لذتهای حقیقی، گاهی در لذتهای مجازی،  گاهی در خواب و رویا و گاهی در واقعیت. اما وقتی که تو رو یافتم احساس کردم گمشده من هستی اما باز تو مرا تنها گذاشتی و رفتی. حال در پی یافتن تو هستم اما نه توی واقعی ، نه توی مغرور نه توی بی احساس .....  تویی که در کنج ذهنم رشد نمود و آن را پروراندم. حال تو را در لابه لای نوشتهایم، در جسارتهای بد بودنم و  در دست نوشتهای گذشته ام می یابم. گذشته ام را به حاشیه ای راندم، جایی برایش در گوشه کنار دفتر خاطرات یافتم تا شاید در حاشیه چشمهایم از نظر نیافتد. حال باید حاشیه نشینی را تجربه کنم آنهم حاشیه ای که غرق در افکار توست. اری این رسالت ناپایان من است. شاید روزی به پایان رسد.

...



یگانه

با یاد کسی که یگانه است و یگانه ای را خلق نمود، شروع خواهم کرد، شاید  که مرا به دیار سکوتی ابدی دعوتم کند.

نگاهم را در زاویه دید یگانه ای تنظیم میکنم که زلال عشقش سراپا، تمام وجودم را گرفته است. در هم گشاینده عقده ها و درهم شکننده ی انبوه اندوهایم.  غرق در جمال بی پایانش، مات و مبهوت مانده ام . یگانه ای که ابرهای کدورت و غم را از افق جاده گذران عمر بی فرجامم کنار خواهد زد. یگانه ای که کمال مطلوب و انتهای آروزها و امیدهای بی پایانم است. یگانه ای که من درمانده و پریشان را در انتهای پریشانی تنهایم نخواهد گذاشت و نیرویش کاهش دهنده نامیدی و افزاینده توان گذر زمانم خواهد بود. یگانه ای که من درویش صفت تهی دست را توانگر نمود و دست دریوزگی ام را در درگاهش رد نکرد. یگانه ای که به ناتواناییم توانایی داد و از قدرتش مرا بهره مند ساخت.

یگانه ای که باران حضورش لکه سیاه روی چهره پرغبار و از نفس افتاده ام را می زداید و نهایت آمدنش سکوت کاغذی نفسهای خشکیده ام را درهم می شکند و طراوت وجودش از لابه لای دست نوشته هایم به سوی هر اشفته ذهنی پر می کشد. صراحت امدنش ضربان کند دست نگارنده ام را بالا می برد و چروک  کاغذهای مچاله شده از نوشته های بی روحم را می زداید.

یگانه ای که با تبسم اش حرفی ماندگار را در ذهن خالی و پوچم؛ پایدار ساخت تا در سراسر عمرم باقی بماند. یگانه ای که اندیشه های اشفته ام را از روزنه سرد و عبوس ایجاد شده ذهنم به سوی ثبات و غنامندی سوق داد. اری یگانه ای که سخن از پیوست دو نام هم آغوش نگارش دفتر خاطرات زندگیم می زند. نام هم آغوش من ، یگانه.

...



سلام حسن فرشته

سلام حسسسسسسسسسسسسسسسن جون خبر نداشتم که اسم مستعارت فرشته هست اش!!!!

ای پی ادرست هم که اینه: 101 .23 .78 .80

ما خیلی وقتا پیش با هم اشنا بودیم خودت خبر نداشتی و دیگه اینکه لازم نیست همدیگه را ببینیم. بخاطر اینکه هر روز قیافه ........تو را از روی اجبار و اکراه می بینم. 

اگه مطلب قابل خوندن داشتی بفرست البته باید حق کپی رایت را هم باید مراعات کرده باشی وگرنه اینجا نمی تونم بزارم واست.

  

...



تو

تنها ترین فکر تنهـــــایی،

زیباترین لحظات زندگی،

زیباترین رویــای خواب،

زیباترین خاطرات من تویی. فقط با یک نگاه عاشقانه ات.

 
دو چیز بعد از رفتن ات منو گریان خواهد نمود، یکی رفتن بی دلیلت و یکی ماندن  بی بهانه من.

...



هم نفس

ثمره عمر آدمی یک نفس است
 
آن نفس از برای یک همنفس است
 
گر نفسی با نفسی همنفس است
 
آن یک نفس از برای عمری بس است
 
 
 

...



می مانی

تو مرا می فهمی 


من تو را می خواهم

 

وهمین ساده ترین قصه یک انسان است

 

تو مرا می خوانی


من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم


و تو هم می دانی


تا ابد در دل من می مانی

 

...



کار حسن شده

تو این روزها کار حسن شده اهنگ گوش کردن و فیلم دیدن. ولی یک چیز را خیلی تعجب میکنم چرا  حسن همش یک کلیپ نگاه می کنه و اون هم اینه:

             Tall Persian Girl Dancing

کی می تونید از این جا ( لینک ببینید اش)

 

http://www.metacafe.com/watch/1198192/tall_persian_girl_dancing

 

 

...



پایان ....

پایان یک عشق آتشین.

پایان دوست داشتنیهای واپسین.

رویش حس بلند نفرت و شک .

مرگ شادی های عاشقانه .

روزگار جدایی های شبانه.

شکست قاب عکسهای عاشقانه .

چهره های در هم فرورفته.

مرگ عاطفه ها.

دلهای تنهای تنها.

نگران فردای بی انتها.

گذر در کوچه های تنهایی.

شبهای سرد.

روزهای گرم بی خیالی.

لحظات سکوت.

احساس بیگانگی با همه.

سرنوشت شوم.

لحظه های نا امیدی یاس.

عشق را از این آن طلبیدن.

در جستجوی یک آغوش گرم.

پی یک لبخند که بر لب نشسته.

رسیدن به پوچ.

پایان داستان عاشقانه.

...



تسلیم شدم بابا

تشکر از نظر مهناز خانم.

من قصد جسارت را به مقام بالا و شامخ شما دختر خانمها ندارم و نداشتم  و این چیزایی را که هم می نوسم صرف برای شوخی و مزاح و خنده است. وگرنه قصد دیگری ندارم. به هر حال من با این جوابی که شما دادید تسلیم شدم . به قول حسن دندان شکن بود. به همین خاطر حسن به من گفت که من متن شما را در اینجا بزارم:

چیه چشم ما را دور دیدی؟ خیلی داری تند میریها. یک کم سرعت تو کم کن و گرنه سر پیچ جاده دخترای ناز پرت میشی تو دره.

این هم به جواب ات:
طرز تهیه  پسر : یرای تهیه ی این عنصر بی مصرف باید مقدار زیادی اسید دروغگویی را با سولفات مکاری و اکسید حقه بازی مخلوت و مقدار بسیار زیادی کلرید غرور بی جا و نیترات وقاحت و شرارت را به این ترکیب اضافه و در اخر کافیست کمی بی کربنات هیزی و کلرات اعتماد به نفس کاذب را ترکیب کرده و این عنصر به صورت ول در محیط یافت می شودنیشخندنیشخندزبانزبان 

 

باز هم تشکر ولی به نظر شما مهناز خانم یک کم تند تر از من حرکت نکرده؟ خیلی از سکنات پسر ها را  زیر سوال برده.

...



فرمول بدست اوردن دختر

 

معادله ساده ای است:  

...



عشق وازدواج

شاگردی از استادش پرسید: عشق چست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاوراما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.استاد پرسید:چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم .
استاد گفت: عشق یعنی همین
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد به سخن آمد که:به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم .
استاد باز گفت:ازدواج هم یعنی همین.
...



اهمیت آموزش مدیریت

اهمیت آموزش مدیریت  

برای خواندن این مطلب بر روی ادامه مطلب کلیک کنید

...
ادامه مطلب